اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم ...

در سکوت سرد فاصله ها دلم می لرزد وقتی به , نبودنت فکر می كنم

وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد...
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: متن ادبی

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم ....


 
مسیح نبوده ام
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: متن ادبی

اشک ها و خاطرات مه آلود وبی پیرایگی سخنانم را ببخشید

مسیح نبوده ام که گونه ی دیگرم را پیش بیاورم

هر چند هیچگاه نخواهمت گفت:

از کودکانگی اشکهایم

حتی اگر که بخواهی!

چشم ها و بی کرانگی نگاه های تو

چقدر برایشان شعرمشق کرده بودم.......

به خدا سنگدل نبوده ام

حتی در آندم که کلمات شعله ور را زنده به گور می کردم

تا غصه هایم را فرو خورم و با طرح خنده ای فریبت دهم بی آنکه بدانی......

از خشکسالی قلب من گلایه مکن

در سینه ی من ابرهاست که می بارد

و من بدانسان که دو هم آغوش یکدیگر را

پلکهایم را بر هم می فشارم......

آه ...!

که چشم ها چه زود

از حسرت لبریز میشوند..!

 


 
اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم...
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: متن ادبی

اینجا آسمان ابریست ، آنجا
را نمیدانم... اینجا شده پائیز ،
آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ
است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی
تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی که
بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا
یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم
که اینطوری فایده ندارد. پس یک
دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا
مرا ببخش
هی
با خود فکر می کنم ، چگونه است که
ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم
و وضع مان این است و آنها ، در آن سر
دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن
است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق
است یا در نوع ریختن و خوردن



دکتر شریعتی


 
حتی کسی که دلم رو شکست ...
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: متن ادبی

می خوام بپرسم آدما تا کجا می تونن چشماشون و ببندن؟

تا کی میشه نادیده گرفت مهر و دوستی ها رو با انحصار طلبی قلب ها؟

چرا یه دوست به خودش اجازه میده با ورود دیگری به قلب دوستش بگه: قلب آدما چقدر کوچیکه!...؟

می خوام بگم دیگه برام مهم نیست باور کنید یا نه؟ حرفم و شعار بدونید یا واقعیت؟

اما من.......

قلبم به اندازه ی همه ی آدما جا داره

حتی کسی که دلم رو شکست...

چطور می تونم روی قلبم خط بطلان بکشم؟

(عبدالصمد)


 
کاش...
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: متن ادبی

کاش...

دلم لک زده برای روزگار وحشی بودن،روزگار خنده های بی قید،روزگار بی دغدغه ی برداشت ها.

امروز به یاد نیمه شب بارونیم.شب اسمون سیاه.زمین خاکستری و خونه ی قرمز.یادت هست؟پنهان شدی پشت اشکها...

روزگار غریبی است...این روزها همه دیر می رسند.زمانی می رسند که یاکشته ام و یامرده ام و می ایستم دور از صحنه و می خندم ریزریز و سرتکان می دهم بانوای درونیم.

دایره بدجوری بزرگ شده است.دیگر نیست در من توان رقصیدن.میدانی...روزی تعداد اذیت می کند دیدن چشم ها را...

دارم ولخرجی می کنم.ارامش افسانه ایم را سپر کرده ام و تو خوب می فهمی.حتی وقتی تلاش نمی کردی.حتی وقتی نمی خواستی.حتی وقتی می دانی توانی ندارم و فریاد میزنی"لیاقت نداری"...

خسته ام از بالا رفتن وبسیار دور است کوه من و بسیار دور است لحظه های بودنی که از دست داده ام.و بسیار نزدیک است سفر...نوبت رهایی است یک چندی...

می دانم پریدن از ارتفاع امید به اغوش باز می خواهد اما من می پرم و پس میزنم دست هارا...

باشد که بازگردد روزگار وحشی بودن.


 
گلایه
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: متن ادبی

من نوشتم: "دست باد بر موهایم شانه زد." سر انگشتم یخ کرد و از لابه لای نوشته، قطره های لرزان آب، چکید. بازدم گرم و پر حرارتمو به سمت شیشه فرستادم. با دهان باز... هاااا. چند بار این کارو تکرار کردم. شیشه سرد و نمناک، از بخار مرطوبی پوشیده شد و رد پای جمله لرزانی که نوشته بودم، محو شد...
تو نوشتی: "عشق یعنی قارقار یک کلاغ! " من خندیدم. تو برام شکلک در آوردی.
من هلت دادم.
با انگشتای سرد و یخ زده ام، نوشته تو رو پاک کردم و ها کردم. روی بخار تازه شیشه، نوشتم: " من آن گلبرگ مغروم که..." تو با شیطنت خندیدی و گفتی: " داری پشت کامیون می نویسی مگه؟ " من رومو برگردوندم و نوشته رو پاک کردم! دوباره نوستم: " فانوسی بر تارک دنیا درخشیدن گرفت! " تو دوباره گفتی: " اینکه سطر اول فصل یکم یه رمانه؟!! " من رفتم... 5 دقیقه بعد، با سشوار برگشتم. تو اما نبودی. می خواستم شیشه رو گرم کنم که بخار نگیره و هوس نکنیم جمله های بی سر و ته بنویسیم و تو همش بهم بخندی. اما....
دیدم روی شیشه نوشته: " دوستت دارم دیوونه!" و از لابه لای جمله های لرزان، قطرات ملتهب آب، رد ریز و ظریفی پیدا کرده بودن و نوشته در حال مخدوش شدن بود. سشوار توی دستم بود و شیشه انگار، داشت گریه می کرد....
الان درست یادم نیست کجا گمت کردم. تو کوچه پس کوچه های ذهنمی هنوز انگار. با این حال، گمت کردم. مطمئنم.
چقدر برات بنویسم؟
بیا با هم روی مرتع، پشت به آفتاب، دراز بکشیم و حرف بزنیم. با همون قیافه های چند سال پیش... بیا از ابرها صحبت کنیم... می دونی کار مورد علاقمه؟ اینکه شکل ابرها رو توصیف کنم و نهایت لذتمه که یه نفر دیگه وقتی اونا رو می بینه، بفهمه.
من هنوز اون یه نفرو پیدا نکردم. تو می شی؟


 
وقتی تو نیستی , بابا
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: متن ادبی
وقتی تو نیستی

 

 

پدر! تا به امروز بارها و بارها با تو با زبان سکوت و صدا حرف زده ام. بارها در خوابها و خیالهایم رو به رویت نشسته ام و به گفته هایت گوش جان سپرده ام. بارها در رؤیاهایم در آغوشم کشیدی و تبسمهای شیرینت از خود بی خودم کرد.

راستی، یادت هست این چندمین باری است که با تو حرف می زنم؟ چه قدر از تو گفتن برایم شیرین است و از تو شنیدن برایم دلنشین!

بابای خوبم! همیشه احساس می کنم وقتی تو نیستی زندگی چیزی کم دارد و چهار دیواری خانه مثل من دلتنگ و بی حوصله است.

این روزها که کمی بزرگ تر شده ام و درک و فهمم از زندگی بیشتر شده احساس می کنم غمی مبهم چون خرچنگ به دلم چنگ می زند و من بیش از آن که نگران خودم باشم، دلواپس نگاه مضطربِ در قاب مانده توام؛ می گویم نکند کار بدی بکنم که رویت را از من برگردانی! می ترسم گذشت زمان، گُلِ رویت را زرد و خورشید نگاهت را تیره و تار کند!

بابای مهربانم! مردم می گویند مرور زمان، بر هر چیزی غباری از فراموشی می کشد. اما من باورم نمی شود؛ چرا که یادها و خاطره هایت لحظه لحظه و روز به روز در قلبم ماندگارتر و پررنگ تر می شود و من با این خاطره های معطر زنده ام.

کوچک تر که بودم، در کوچه و خیابان و پارک، حتی توی فیلمها وقتی کودکی هم سن و سال خودم را می دیدم که دست در دست پدر می رود و به بازی و طنازی مشغول است حرصم می گرفت؛ می خواستم فریاد بزنم، جیغ بکشم، گریه کنم. بعد چنان بی حوصله می شدم که همه عروسکهایم را به باد کتک می گرفتم.

اما بزرگ تر که شدم فهمیدم تو یک قهرمان بودی که به فرمان پدر همه بچه های یتیم؛ یعنی امام خمینی به نبردی بی امان با متجاوزان پرداختی و سرانجام در آسمان پرافتخار شهادت، یک ستاره دنباله دار شدی.

کوچک تر که بودم، هر وقت تو را بهانه می کردم، مادر می گفت: «بابا رفته سفر تا برات یه عالمه عروسک و اسباب بازی بیاره!»، و من چه قدر ذوق می کردم که به زودی باز خواهی گشت و برایم کلی اسباب بازی خواهی آورد.

روزها به سرعت می گذشتند و فردا و فرداها پشت هم می آمدند، اما از آمدنت خبری نمی رسید. من که حقیقت را نمی دانستم. من که کوچک بودم و عقلم قد نمی داد تا بفهمم «جهاد» یعنی چه، «شهادت» یعنی چه، «مفقود» یعنی چه.

بابای غریب من! چه قدر انتظار باز آمدنت به درازا کشید و چه سالهای تلخی بی تو گذشت! از تو دیروز مشتی استخوان و یک پلاک باز آوردند و من امروز از تمام این درها و دیوارها عطر حضورت را احساس می کنم.

بابای قهرمانم! دیروز تو در دفاع از دین و عقیده و میهن و آرمانهای بزرگِ امام ات مردانه در برابر متجاوزان ایستادی و شهادت را برایم به ارمغان آوردی، و من امروز احساس می کنم که این هدیه بزرگ، بهترین ارمغان سفر برای من است؛ برای همان کودک دیروز که انتظار عروسک و اسباب بازی را می کشید. امید که از این هدیه آسمانی، بهتر از عروسکهای دوران کودکی ام مراقبت کنم؛ از دستش هیچ گاه عصبانی نشوم، و حتی اگر بی حوصله شدم، سرش داد نکشم و همیشه به دوستیِ با او افتخار کنم.

بابای شهیدم! حرف آخرم با تو و همه باباهای شهید این است:

«ما بچه های امروز و آینده سازان فردا در حضور این مردم خوب و صمیمی به شما قول می دهیم راه و مرامتان را پاس بداریم و تا پای جان بر سر این پیمان بمانیم؛ چنان که اگر مُردیم حسینی بمیریم، و اگر ماندیم زینبی بمانیم. در راه ساختن فردایی خوب، آن چنان که شما می خواستید و برایش خون دادید، از لحظه لحظه حیاتمان مایه بگذاریم. در حفاظت از دستاوردهای این انقلاب عزیز، چونان شعله ای سرکش به جنگ تیرگیها بشتابیم. پاسدار حرمت خون شما و فداییِ "ولایت" باشیم و همان گونه که امروز به رهبر عالی قدرمان می گوییم، فردا به مولا و آقایمان امام عصر ـ علیه السلام ـ نیز بگوییم:

از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن»