اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم ...

در سکوت سرد فاصله ها دلم می لرزد وقتی به , نبودنت فکر می كنم

دستمال کاغذی من
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شعر

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت.

 

 

 


 
و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شعر


سکوت نه از بی صداییست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنیده ها و نشنیده ها.
سکوت از نبودن بغض نیست. از بی دردی نیست.
سکوت از عادت نیست. از روزمرگی و فراموش شدگی. از خواب و رخوت و بی حوصلگی. از دلتنگی.
سکوت از فریادهای در گلو مانده است و نعره هایی که هیچ وقت شنیده نشد.
همه چیز هست و گوشی نیست برای شنیدن. جز سکوتی که گاه و بیگاه همدم فریادهایی است که بی خبر و ناخواسته از روزهایی دور میاید.
از دلتنگیهایی که فراموش شده. از خیانتهایی که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفی نیست.

سهراب


 
رویای با تو بودن
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شعر

همه زندگی انتظار است ٬ سخت ترین لحظه های زندگی را سپری می کنیم . یک عمر منتظریم . روزی که این قلب بایستد انتظار همه تمام می شود و آرام می گیریم . ما در زنجیره بخت هم سرشت شده ایم و آسوده نشسته ایم و زمان ها را به هم می بافیم . نمی دانم در خط سر نوشت که ما شرقی ها اسم آن را قسمت گذاشتیم ٬ کجای خط هستیم ..."

 "رویای با تو بودن...
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده
و چه زیباست رویای با توبودن......."


 
وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد...
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: متن ادبی

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم ....


 
مسیح نبوده ام
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: متن ادبی

اشک ها و خاطرات مه آلود وبی پیرایگی سخنانم را ببخشید

مسیح نبوده ام که گونه ی دیگرم را پیش بیاورم

هر چند هیچگاه نخواهمت گفت:

از کودکانگی اشکهایم

حتی اگر که بخواهی!

چشم ها و بی کرانگی نگاه های تو

چقدر برایشان شعرمشق کرده بودم.......

به خدا سنگدل نبوده ام

حتی در آندم که کلمات شعله ور را زنده به گور می کردم

تا غصه هایم را فرو خورم و با طرح خنده ای فریبت دهم بی آنکه بدانی......

از خشکسالی قلب من گلایه مکن

در سینه ی من ابرهاست که می بارد

و من بدانسان که دو هم آغوش یکدیگر را

پلکهایم را بر هم می فشارم......

آه ...!

که چشم ها چه زود

از حسرت لبریز میشوند..!

 


 
اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم...
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: متن ادبی

اینجا آسمان ابریست ، آنجا
را نمیدانم... اینجا شده پائیز ،
آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ
است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی
تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی که
بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا
یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم
که اینطوری فایده ندارد. پس یک
دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا
مرا ببخش
هی
با خود فکر می کنم ، چگونه است که
ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم
و وضع مان این است و آنها ، در آن سر
دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن
است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق
است یا در نوع ریختن و خوردن



دکتر شریعتی


 
حتی کسی که دلم رو شکست ...
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: متن ادبی

می خوام بپرسم آدما تا کجا می تونن چشماشون و ببندن؟

تا کی میشه نادیده گرفت مهر و دوستی ها رو با انحصار طلبی قلب ها؟

چرا یه دوست به خودش اجازه میده با ورود دیگری به قلب دوستش بگه: قلب آدما چقدر کوچیکه!...؟

می خوام بگم دیگه برام مهم نیست باور کنید یا نه؟ حرفم و شعار بدونید یا واقعیت؟

اما من.......

قلبم به اندازه ی همه ی آدما جا داره

حتی کسی که دلم رو شکست...

چطور می تونم روی قلبم خط بطلان بکشم؟

(عبدالصمد)


 
کاش...
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: متن ادبی

کاش...

دلم لک زده برای روزگار وحشی بودن،روزگار خنده های بی قید،روزگار بی دغدغه ی برداشت ها.

امروز به یاد نیمه شب بارونیم.شب اسمون سیاه.زمین خاکستری و خونه ی قرمز.یادت هست؟پنهان شدی پشت اشکها...

روزگار غریبی است...این روزها همه دیر می رسند.زمانی می رسند که یاکشته ام و یامرده ام و می ایستم دور از صحنه و می خندم ریزریز و سرتکان می دهم بانوای درونیم.

دایره بدجوری بزرگ شده است.دیگر نیست در من توان رقصیدن.میدانی...روزی تعداد اذیت می کند دیدن چشم ها را...

دارم ولخرجی می کنم.ارامش افسانه ایم را سپر کرده ام و تو خوب می فهمی.حتی وقتی تلاش نمی کردی.حتی وقتی نمی خواستی.حتی وقتی می دانی توانی ندارم و فریاد میزنی"لیاقت نداری"...

خسته ام از بالا رفتن وبسیار دور است کوه من و بسیار دور است لحظه های بودنی که از دست داده ام.و بسیار نزدیک است سفر...نوبت رهایی است یک چندی...

می دانم پریدن از ارتفاع امید به اغوش باز می خواهد اما من می پرم و پس میزنم دست هارا...

باشد که بازگردد روزگار وحشی بودن.


 
← صفحه بعد